انتهای ذهن
چیزی مثل ضجه از انتهای ذهن فریاد می کند .با هیچ چیزی خواب نمی شود .
پرسه های عاصی اش تا جنون می رود و من جسدی خسته کشان کشان با نفس های خسته ام ، دویهده می شوم .
از خنده های وحشی و مست اش می ترسم ، فقط بهت می کنم .
استوانه نگاهم سال ها خیره به اوست . همچنان ، همیشه ، همین بوده است . خیره خیره نگاهم می کند . گاهی بسیار ترسناک و وحشی است ؛ لولوی قصه ها . گاهی چنان مهربن و نوازشگر می شد که در آغوشش آرام خواب می شوم ؛ فرشته ها .
چرا از پستوی خاطره ها و ذهنم پس نمی زنی ؟!
چون دیوانه ای وحشی ، گیسوانت را می گیرم و چون عروسکی از پشت سرم تو را می شکم . جای تو در عبورمان کشیده می شود . روزی تو و روزی من . عمق این عبور را لمس می کنی و در بهتی عمیق تر از بهتم گیج می خوری.
چه وحشیانه به سکوتم برخورد می کنی و می شکنی .
سرم پر است از قلبمه های آن برخوردها که حضور وحشی تو ، هدیه ام داده .
و ی یو لو نننننننن
همیشه جنونرا به آرامش می کشد . همچون گربه ای که از بوی ماهی بی خود راهی یم شود .
چه گیجم . گیجم.
چه ناتوان و خسته از جنون ها و کشیده شدن ها در آرامشی بی وزن و بی اندیشه ای ، تاب میخوریم .
فردا امتحان نقاشی و انشا داریم .
وقت نقاشی ، آن سوی پنجره کلاس ، روی شاخه های بلند درخت صنوبر ، با باد همبازی شده ای از نگاه های پر شوقی عبور خواهم کرد و تو را خواهم کشید .
وقت انشا ، موضوع هر چه که باشد نامت را خواهم نواخت ، حضور وحشی و مست تو را در هر کلمه ای به رقص می آورم .
وقت زندگی ام تو را خواهم زیست و تو در بهتی بی پایان زانو می زنی ، زانو می زنم . گل خواهم کاشت ؛ میخک هایم را ، شاید از یادی که بی خاطره است و تنها تو جا مانده ای ، گذارنده شوی ، بروی .
وقت مرگ ، تنها از آن من خواهد بود . بی حضور تو ، بی اینکه گلی بکارم ، بی اینکه باشی ، بی اینکه " نتوانم " ، بی اینکه کلمه ای در نفس هایم جا مانده باشد ، آسمان را پرواز خواهم کرد .روی شاخه های درخت صنوبر ، وقتی که باد می بارد خواهم رقصید .
اما فراتر از اینهاست ،
سالها میخک ها در نطفه اند ، ( .... )
زندگی و مرگ به هم پیچیده اند ، تو از پستوی ذهنم همیشه در انتهای جنون ، پس می زنی .
مدار زمان بلعیده می شود .
حضور تو را همیشه انکار کرده ام اما همواره در برابر چشمانم راه می روی .
بیرون بیا
ت ا نفس بکشـــــــــــم بیرون بیاااااااااااااااا
در من باشم تا زندگی را همچون مرگم بی تو زندگی کنم . رها شو از من .
شاید هنوز پس مانده .... ( ه ) نشخوار می کنم .
در خورشید ی که باید خواهی سوخت
عظمت تو بیرون از چاه من نفس خواهد کشید .
...............
بی پروایی تو ، عجیب و وحشیانه است .
چرا رام نمی شوی.
خواستم دیگه ننویسم رفتم بیرون از اتاق نشد .
دلم خواست برم وسط باغ آتیش روشن کنم و .....
دلم خواست فریاد بشنوم
دلم خواست دهانم رو به وسعت جنون و حیرت و سکوتم باز کنم تا از تهوع سایه ها خلاص بشم.
حتی نمک و آب ولرم هم دل و ردوه ام رو به هم نزدند . پیف پیف
وای دلم میخواد از درو دیوار بالا برم
من در و دیوار می خوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم
برم یه غذای خیلی تند درست کنم و بخورم .
یه چی درست کنم شاید خوب شدم .
بعد از اون شب:
یه غذای تند با سس تند با کلی ترشیجات تند و ترش و فراوان و ...
اصلا هم خوب نشدم .
بقیه اش هم یادم نمیاد .

