تبليغاتX
شکوه ه ه مهر مآآآدر

شکوه ه ه مهر مآآآدر

دنیایی بزرگی که کمی شبیه احساس مادرانه است...

شاید هم ، حتی ، هنوز رو همون پله ها هستیم و میخونیم .

" همیشه بهار غم را آب داده ای " ، با یادت جهان پر از غم می شود ، فراموشی نیاز است. گوش می کنم به صدایی که طنین خودش را باز می یابد ؛ تنها با سکوت است که می شود شنید . ********** 21/2/85 می شنوم که چگونه در گیر ودار انتظار جان می کند " عابر لحظه های خویش ". باز سکوت بود و باز سکوت. جز سکوت نداشتم. ه . کسی چه می فهمد ، این تنها یک رویا نیست ، شاید کابوسی که خود را به حقیقتی می رساند که این حقیقت خود را به من می سپارد. جرات گفتنش را نیز ندارم ؛ جنون شعله خواهد کشید ، من نمی توانم تحمل کنم. چندی است هر چه گفته می شود در من و پریشانم می کند به ................. هآ ه . حیرت بود و من دیگر چیزی فایده ای نداشت جز نفهمیدن چیزی ؛ همین. قصه به انتهای خویش می رسد ومن هنوز درآغاز کلمات خویشم. به دیدار خویش خواهم رفت ، امشب شب من خواهد بود به آنچه که دارم ....... چه از من می خواهند این "عابرانی " که تنها یک عابری بیش نیستند؟؟؟؟!؟!؟؟!؟!؟!؟ لست ادری ؟ - سلام. ه . و اکنون که در بی تابی خویش غرقم ، تا آن اندازه که ، گم شده ام ، همه چیز بی حس است. در غربت خویش به سر بردن درد عظیمی است که حتی با فریفتن نیز نمی شود آنرا به دست آورد. روزهای من می روند بی آنکه باشم اما آنقدر محکم ایستاده ام بر گور بی خویشم که بی او به هیچ سفری نخواهم رفت. ه . می خواهم برویم با دستانی که نگارگر روح بی نقشم خواهد بود و چشمانیکه همیشه امید و حماسه ی زیستن و قدرت بی پایان بودن را در من می چپاند ومن بی سوال و اندیشه ای ، سر سخت و بی رحم و پر غرور ، می مانم و نتیجه می گیرم. ه . چقدر خوب است که اگر هیچ نداشته باشم حتی خودم را ، اینان را دارم که کسی ندارد ، هیچ کس. می شنوم که چگونه غوغا می کنند و می شورند بر من .... در لا بلای خاطره هایم ، هر گلبرگ میخکم را بر می دارم وبر دفتر خویش می چسبانم ، دیگر رها نمی شود، هیچگاه ، تا هوس دوری و پوسیدن کند. من بیشتر می گریزم ولی آ نچنان خو گرفته ام که همه ی رهگذران از من تنها آرامش را در من می بینند واز من می جویندش. خسته نیستم ، این آن جاده ای است که باید بدان می رسیدم اما گمان نمی کردم ، می شود ، اما رسیدم رسیدم ؛ این مهم است. حتی در پایان خویش آنقدر هستم که ، جانی دوباره می گیرم که می توانم رشد سلول هایم را حس کنم و عبور خویش را از خود و دیگر شدن را حس کنم ؛ خوب می فهمم.نیازی ندارم که کسی دلش بسوزد و یا .... دیگر آن حادثه ها تکرار نخواهد شد. من هستم . حتی با فاصله هایی که تنها خود ، کلماتش را می دانم و تا به انتها رسیدنم را ودیگر خط بعدی و " نقطه سر از خطی " نخواهد بود.من آغاز خویشم.هستم ، می توانم ببینم ، بچشم طعم های لذیذ را ، ببویم عطرهای ابدی را وبشنوم " باران عشق " را. در سراسر من نیرویی است که همیشه مرا نگاه داشته است ومن هیچگاه نمی توانم غیر آن را رقم بزنم ؛ هر چند سخت ، وحشتناک ، بی امان ، یکسره ، با جنون های سرکش و متوحش. میخک من ؛ دایه ای بی خواب ، همیشه نوازش ها می سراید واین چند روز نقش جدیدی گرفت و من................. هآه.می دانم در عظمت روحش هم خود نمی دانسته ، تنها مانده و خود را به من می آویزد تا آنچه را که با خود برده است _ یکی از آن چیزهایی است که همسفرش گشته _ خود را یاد آوری کند. ( " هزار و یکشب ، زن شبا نه ی موعود ، صنوبر ، ۀب تنی ، دقیقه های مشجر ، و ......." ) هنوزم تازه ای ، عجیب تری ، گستاخ تر ، وحشی تر ، مبهم تر ، حیرت زده تر ، ... مثل قبل نمیتوانم مثل قبل نمیشود نفس بکشم تو را و حیران ، همه عصیانت را قربانی کنی و آرام بشنوی مرا . هه ع . ای بچه بد میگی ا بچه ها خندید و هیاهوت کرم کنه . باشه ع . نکن اینکارا رو یهو دید بازم قاطی کردم مثل همون موقع ها از ترست میخکوب شی . اما می دونی حوصله میخکوب کردنت رو ندارم ، حوصله تو رو که این همه ناپیدایی و بخوام دنبالت بگردم رو دیگه ندارم . دست از سر م بر دا رررررر . میدونم اینجوری نمیشه می بینی ام حوصله ندارم . خوب می تازونی . بتازون ، اونقدر که دیوانم کنی و حوصله مو سر ببری . اما میدونیم نای تو فقط تا بی حوصله کردن منه . ( می بینی تموم این وحشی بازیت آخرش میخندونه منه از ... حالا) خوب تو که میدونی ، منم میدونم لجبازیت به کی رفته . نه من ، نه تو . یکی دیگه هم باشه ع ( خوب اینجوری میگم باشه می فهمی هیچی پشتش نیست بدتر میکنی دیخه ) اصلا همون تخصیر خودمه اگه نه تا حالا نبودی . جرات بودن نداشتی . داشتی ی ی ی !!!!!؟! دیدی میگی نه . چرا باید این همه .... آره همش باید بنویسمت و به همینجا برسم اما نمینویسم ، اما .... ه . هآه باید بهار می بود و از پله های دانشگاه می اومدیم پاین یه نفس می خوندیم و به " آه " ش که می رسیدیم نفس می گرفتیم و ... " خسته ام خویش را شکسته ام هاآآآآی هآآآی گریه را اقامه بسته ام غیرتم مهی ی ی ی ب ب ب ب می زند چرا نشسته ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! آآآآآآآآآآآ ه براستی چرا نشسته ام ؟!!!!!!!!!!!؟ شاید هم ، حتی ، هنوز رو همون پله ها هستیم و میخونیم . !
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:51  توسط مریم  | 

انتهای ذهن



چیزی مثل ضجه از انتهای ذهن فریاد می کند  .با هیچ چیزی خواب نمی شود .

پرسه های عاصی اش تا جنون می رود و من جسدی خسته کشان کشان با نفس های خسته ام ، دویهده می شوم .

از خنده های وحشی و مست اش می ترسم ، فقط بهت می کنم .

استوانه نگاهم سال ها خیره به اوست . همچنان ، همیشه ، همین بوده است . خیره خیره نگاهم می کند . گاهی بسیار ترسناک و وحشی است ؛ لولوی قصه ها  . گاهی چنان مهربن و نوازشگر می شد که در آغوشش آرام خواب می شوم ؛ فرشته ها  .

چرا از پستوی خاطره ها و ذهنم پس نمی زنی ؟!

چون دیوانه ای وحشی ، گیسوانت را می گیرم و چون عروسکی از پشت سرم تو را می شکم . جای تو در عبورمان کشیده می شود . روزی تو و روزی من . عمق این عبور را لمس می کنی و در بهتی عمیق تر از بهتم گیج می خوری.

چه وحشیانه به سکوتم برخورد می کنی و می شکنی .

سرم پر است از قلبمه های آن برخوردها که حضور وحشی تو ، هدیه ام داده .

و ی یو لو نننننننن

همیشه جنونرا به آرامش می کشد . همچون گربه ای که از بوی ماهی بی خود راهی یم شود .

چه گیجم . گیجم.

چه ناتوان و خسته از جنون ها و کشیده شدن ها  در آرامشی بی وزن و بی اندیشه ای ، تاب میخوریم .

 

 

فردا امتحان نقاشی و انشا داریم .

وقت نقاشی ، آن سوی پنجره کلاس ، روی شاخه های بلند درخت صنوبر ، با باد همبازی شده ای از نگاه های پر شوقی عبور خواهم کرد  و تو را خواهم کشید .

وقت انشا ، موضوع هر چه که باشد نامت را خواهم نواخت ، حضور وحشی و مست تو را در هر کلمه ای به رقص می آورم .

وقت زندگی ام تو را خواهم زیست و تو در بهتی بی پایان زانو می زنی ، زانو می زنم . گل خواهم کاشت ؛ میخک هایم را ، شاید از یادی که بی خاطره است و تنها تو جا مانده ای ، گذارنده شوی ، بروی .

وقت مرگ ، تنها از آن من خواهد بود . بی حضور تو ، بی اینکه گلی بکارم ، بی اینکه باشی ، بی اینکه " نتوانم " ، بی اینکه کلمه ای در نفس هایم جا مانده باشد ، آسمان را پرواز خواهم کرد  .روی شاخه های درخت صنوبر ، وقتی که باد می بارد خواهم رقصید .

اما فراتر از اینهاست ،

سالها میخک ها در نطفه اند ، ( .... )

زندگی و مرگ به هم پیچیده اند ، تو از پستوی ذهنم همیشه در انتهای جنون ، پس می زنی .

مدار زمان بلعیده می شود .

حضور تو را همیشه انکار کرده ام اما همواره در برابر چشمانم راه می روی .

بیرون   بیا

ت  ا      نفس    بکشـــــــــــم  بیرون بیاااااااااااااااا

در من باشم تا زندگی را همچون مرگم بی تو زندگی کنم . رها شو از من .

شاید هنوز پس مانده .... ( ه ) نشخوار می کنم .

در خورشید ی که باید خواهی سوخت

عظمت تو بیرون از چاه من نفس خواهد کشید .

...............

بی پروایی تو ، عجیب و وحشیانه است  .

چرا رام نمی شوی.

خواستم دیگه ننویسم رفتم بیرون از اتاق نشد .

دلم خواست برم وسط باغ آتیش روشن کنم و .....

دلم خواست فریاد بشنوم

دلم خواست دهانم رو به وسعت جنون و حیرت و سکوتم باز کنم تا از تهوع سایه ها خلاص بشم.

حتی نمک و آب ولرم هم دل و ردوه ام رو به هم نزدند . پیف پیف

وای دلم میخواد از درو  دیوار بالا برم

من در و دیوار می خوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم

برم یه غذای خیلی تند درست کنم و بخورم .

یه چی درست کنم شاید خوب شدم .

 

بعد از اون شب:

یه غذای تند با سس تند با کلی ترشیجات تند و ترش و فراوان و ...

اصلا هم خوب نشدم .

بقیه اش هم یادم نمیاد .

 


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:36  توسط مریم  | 

مکالمه

    


1 : برای سلامتی اونایی که تا یادی ازشون نکنی  ، یادی ازت  نمیکنن  ...(بقیه اش رو یادم رفت  اما مثلا سلام و درود )
2 :  سلام ، ببین  تو هیچوقت حرف نمیزنی  ، من میخوام همونی باشی که با خانم غلامیت هستی ، نمی تونم  تو ارتباط اجباری باشم  ..... ( یادم رفت )
1 :  می دونی فرق تو با موهات چیه ؟ موهاتو میشه اصلاح کرد اما تو رو عمرا .
2 :   لوس
توام لوسیت
آره
بی فرمتر شدم
بی شکل تر
بی شکل تر
بی...
بی هیچ تر .



دیگه نخواست گفته بشه بچه جان آخه این همه میگم خودت حرف بزن شی شی رو هی پیامک می فرستی  اونم اینا رو .......!!!!!
این دوتا متضاد میخواستن به هم فحش بدن  پانتومیمی بود .  صدا نداشت .  این چند تا نقطه فحش های م.. م بود به ع..ل  .
ههههههههههه

1:  ع..ل
2:  مریم


بی ربط : حیف که دیگه نمیخوام  بنویسم " بنویس " .
........
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:34  توسط مریم  | 

اینارو من ننوشتمااااا

سلام
میدونی مستی دو حالت داره
گاهی سرمستی میده بهت ، شور و نشاط و گاهی هم پدر درآر میشه.
الان تو اون حالت پدر در آر هستم
می دونی با هیچ کسی هم نمیشه حرف زد .
هآآآآخ با تو هم نمی تونم بگم .
وقتی خوبم خوبم اما وقتی می سوزم هیچی آرومم نمیکنه هیچییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
خدا خیلی بی رحم میشه ، من بی تابم ، بی تابببم خداا ، وقتی اغوش تو رو هم ندارم می بینی چی میشم چرا منو نمی بری پیش خودت ای خدااااااا .
تاب سوختنم بیش از اینهاست اما عشق خودش رو از من دریغ می کنه .
آره دارم دروغ میگم ، من خودمو از عشق دریغ کردم .
اره دارم دروغ میگم . اگه صداقت تو نیست چرا خودمو با دروغ اروم نکنم؟!
ها؟!
می بینی به چه ذلتی افتادم . من تو رو نمی بخشم و از تو دور تر می شم و تو هم منو نمی بخشی و از من دور تر میشی .
خدایاااااااااااااااااااااااااااا فریاد ها هو نمی شنوی
اشک ها مو نمی ببنیییییییییییییییی
ه . می دونم می دونم نگو مخاطب من ، که خدا سمیع و بصیر هست .
اره هست اما وقتی من کورم اونم کور می بینم دعام اینه که بینام کنه تا ببینمش اما چرا ازم دریغ می کنه .
اصلا هیچ کدوم اینا نیست تلاشم برای آروم کردن خودم بی فایدست ،باید درش بسوزم تا از من عبور کنه .
می دونی ایکاش الان بودی و باهات دعوا می افتادم مثلا وقتی میگفتی شریعتی میگه دوست داشتن برتر از عشق است.
دوست داشتن عامه و عشق خاص .
من همیشه جذب خاص ها شدم . همه رو می تونم دوس داشته باشم امام نمی تونم عاشق همه باشم .
وای خدایا بشنووام ، محتاج نگاه توام در عشق .
اگر که منو در دیونگی به خودم سپردی هیچ نگفتم و نخواستم جز مرگ اما حالا میخواممممممممم
میخوام منو به دست عشق بسپری . من اگه شهامتش رو ندارم تو رسوام کن به عشق .
نه آروم نمیشم با هیچی
لعنت به آرامش اگه بخواد بهم نزدیک بشه
لعنت به این جنون خام که دیوانم نمیکنه .

اونقدرم نمی سوزم که تموم شم .
ه . می بینی عشق اینه . گاهی که مستی همه به شادیت حسودیشون میشه و داغت کنار میرن تا نسوزن . خودمم کنارشون می زنم تا نسوزن و فقط شادیمو هدیه شون می کنم .
تنها یک نفر می تونه این سوز رو کنار بزنه از من که من باز بهش بی اعتمادم .اینقدر ...
تا حالا کسی نتونست به این بی اعتمادم میکنه .
آخ این گریه ها چرا هق هق نمی شن ، چرا وسوسه ام نمیکنه به رسو شدن . اگه یقین داشتم رسوا م شدم .
خدایا ، نتونستم امام تو تو بتون .
بسهههههههههههههههههههههه .


چرا میخوای برات بنویسم که بیشتر بسوزمممممممممم
که سوزم رو بخونی و یا مستیم رو تا جبران نداشته هات بکنی؟
همه همینن ، عظمتی که منو اینجور به هر جا پرت میکنه رو نمی بینی تنها سکوتم رو می خونی تنها .... ه .
من نمی خوام بت بشم اگه میخواستم میذاشتم همه عاشقم بشن ما نخواستم . اونی که لایقه باید بیاد و منو ببره .
ششهامت این نوشته ها رو هر چند مدیون تو ام اما باز هم " هیچ چیز را نشاید " .
تو شایدی پیدا کن من اون شاید رو بهانه ای می کنم تا شایسته بشه . تا به شادی عین القضات برسه .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:22  توسط مریم  | 

مخاطب نداره آما گاهی هم سمان




ه .
یه وقتایی نوشتن را با هیچی شروع نمی کردم و هیچی نمی نوشتم در حالیکه کلی ورق سیاه می شد . خوب و راحت سوختند . ( شک
( کتابی دارم می خونم از کریشنا مورتی. در ادامه بحث تضاد در این کتاب هم هست که چیزای دیگه هم میگه ....)

این اهنگه حواسم رو پرت کرد .
خوب دیگه فقط حواسم رو پرت نکرد، منم پرت کرد .


آه آه آه ( آه ه ه نه ع ، آع آع آع ) اره همون . الان حواسم هست ولی خودم نه .


وای .

به قول زهرا اوکی ، دیگه چشم .


ه .
آها
تموم شدن . خیلی برام جالب بود . خیلی چیزا برام یعنی در من تموم شد اما فقط یه چیز .
حالا معنی اون " فقط یک چیز " رو که خواب دیدم می فهمم .
یکی اومد یه چیزی گذاشت تو دستم و اون همه سوالی که تو نگام بود رو دید و گفت : " فقط یک چیز "
اینقد ازین خوابای مخ کار گیری و عجیب و به ویژه " واضح " مخم رو کار میگیره که نگو . اگه واضح نبود که خوب هیچی کاریش ندارم اما بعضی وقتا اینقد واضحه که ...میاد تو بیداری و نمیشه ندیدش .
با اینکه خیلی چیزا یاد گرفتم ، دیدم ( تموم اونچه که هیچ جایی نمیشه دید ، دیدم و " احساسش " کردم .
واقعا حس شدند . مثل پرواز و یوهووووووووووووووووووو و تا همیشه رفتن و اوج گرفتن . مثله پرنده ها که مثلاه از بالا درخت میرن و تنشون می خوره به برگا و ...
مثله سابیده شدن با علفای یه وسعت بزرگ سبز سبز سبز و ممتد . مثله جدا شدن از جو زمین و بی وزن شدن .... و . اینو دیگه نوگویم = نمیگم . )

ایکاش اینقد ...
حالا بماند .

واقعا نتونستم تمومش کنم . شاید یعنی که اینکه فقط همینه که می مونه و ..
سمان میگم تو اینقد میگی که یه کاری بکنم خوب چیکار کنم . اگه اون روز رو نشونت بدم میمیری .
هووه . نفس گیر فوق العاده نفس گیر .
سمان نبودی . منو سارا رفتیم تو بالکن دانشگاه نشستیم و گفتن هامون شروع شد ، گریه گریه گریه گریه ، یه فیلم هندی ای شده بود که نگو .
من همه اش رو گفتم . همه اش رو که به هیچکی نگفته بودم . واآی . اینقد گریه کردیم . من که وسط گریه هام خندم می گرفت . فک کن مثلا یکی رو که خیلی دوسش داری و دوست داری تو همه حالات ببینیش و هم حالت گریه اش رو تو خوشت می آد آخه مثلا با مزه میشه که گریه می کنه . منم همینجوری خندم می گرفت . به قول سارا جیگرووووو ، اوف اوفه من .

مخم رو خوردی ای بابا چککار کنم من با تو . دیگه حوصله حرف زدن باهات رو هم ندارم . میام یه بلایی سرت میارم که همه بدونی رو که نبودنت هم داری
، شکسته بشه و ... و به جنونی بیفتی که ... هه ع ههع ههع ههع
می دونی دیگه . آخ آخ وای به حالت میشه . می دید منو دیگه . وآی !
اصلا تماشاییه ولی بهتره خودت بهش نیفتی و فقط ببینیش .
همون ماجرای کلیف و تماشاچیانش .

چی بایددر تو پیدا می کردم که جا موند.
اصلا از نوشتن خوشم نمیاد یعنی درین مورد ( در اون مرود .)
خوب یادمه که کنار قبر خاله ژووونننننم که نسشته بودم همه چی یهو ریخته شد در من که 3 یا 4 سال بعد تازه کلمه هاش پیدا شد .
اخ این جمله مورتی خیلی سبکم کرد
" آیا می توانید به درخت بی کلمه نگاه کنید ؟"
بی کلمه نگاه کردن ، سکوت نیست . برای من نبود .
هیچی نبود . هیچی هم نبود . یه چیزی اما بود که هیچوقت کلمه نمیشه که اگه میشد دیگه همه چی تموم می شد . چون نوشته نمی شه باعث میشه این همه بگذره ، این همه بنویسیم و بگیم و سعی می کنیم پیداش کنیم ، پیدا میشه ، فکر میکنیم رسیدیم اما یه مدت میگذره و می بیننیم ای دل غافل نه ع این مدت که فکر کردیم رسیدم و دیگه راه نرفتیم چه کلاهی سرمون رفت .
عظمتی که تو یک لحظه پیدا شد . دنیای عجیبی بود و هست هنوز هم . شاید نباید به الان کشیده می شد ، شاید نباید تا حالا می بود ..!
اما ...
وای
نکنه ابدیت ها هم می پوسند ؟!

ابدیت در هر لحظه هست ، ابدیت در اینه که نمونه ، ابدیت در همون بی زمانیه .
آره پس ابدیت را پاس بدار و نگو ابدیت مریمی .
بگو ...
آخ اگه یک کلمه براش پیدا کنم راحت میشم سبک میشم .
واقعا خیلی گیر دادم به این مساله بد جور ، هر کاریش میکنم ، به وضوح نمی رسه .
ای کاش اون روز دو ساعت و نیم راه نمی رفتم تا تو سکوتی که بود ، خل بشم ، مات بشم .
بیفتم رو زمین و ایستاده " شاسوسا " بخونم . خل نشم مثله دیوونه ها برم یه جایی که خودم از ترس فرار کنم اما آروم آروم قدم بر می داشتم . حضور ترس پشت سرم بود . اونقدر جنون بود که همه چی پشت سرم بود . هیچی جز جنون و گنگی و ماتی نبود .
حالا سمان ، ..........

میگم باید به همون جنون برسم اما راستش رو بخوای دیگه نمی تونم ، خیلی سنگینه و من تابش رو ندارم . از خودم خیلی تعجب می کنم هر چی میگذره و مثلا بزرگتر میشم ، کم طاقت تر میشه . و لی اینطوری نبود . ازین مریم این طوری خوشم نمیاد .
می دونی چند سال شده و تموم نشده از همون سال 82 اصلا شروع شد ، بهانه های زیادی بود که بگم آها این بود اما نبود . همون طورم که می دونی بهانه خیلی بزرگ و دل همه سوز هم که دارم . " قربانی"
هیچکسی مثله خودم مچ منو نمیگره . هه ع

وای حتی یادش نفسم رو حبس می کنه .
به قول استاد باید از شیوه غرقه سازی استفاده کنم .
اما نمیشه . منم که راه دیگه ای نمی دونم .
می دونم امام خیلی تنبلم .
مثلا همین فیشای بیچاره پایان نامه 3 روزه پخشه تو اتاقم که مرتبشون کنم اما همین طور ... نگام می کنن منم بهشون میگه چیه خوب مگه نمی بیبین که نیستین و منم کار دارم ، حالا بپرس کارم شی شیه ؟ کتاب خوندن ، خوردن ، آب ب ب ب ب ب
من اگه افسردگی بگیرم فقط باید بندازنم پیش آب اونم اب خنک اصلا یه غول وحشی و بی ادب میشم و مثله بچه ها که میرن خاک بازی میرم اب بازی .
چه بازی ای می کردم با فاطمه
می رفتیم یه ظرف گنده بک رو پیدا می کردیم ، توش پر آب ، با یه لحن پر از انرژی و شیطنت و هیجان و اینکه تا یه دقیقه دیگه اینجا بمباران میشه از ما و آب ، می گفتیم ، ...... ( ایناشو نگم هیچ ربطی نداره ) اما اینجا :
میخوایم تو آب شنا کنیم ( این تیکه رو آهسته و پیوسته و اساسی و همون طور که گفتم با یه احساس مرموزی تمام می خوندیم بعدش یریع می گفتیم " شالاپ شولوپ شالاپ شولوپ . جیغ می زدیم .
بعد همین طور که اینو می گفتیم دستامون رو تا توان داشتیم می زدیم به آب یه غوغایی میشد .
خوش به حال فاطمه که منو داره . خودم حسودیم میشه . اما به خاطر اینکه .... نیفتم به جون خودم که اینو نگو می گم خوش به حال مریم که منو داره . هیه هیه هیه هیه

واقعا ممنونم مریمی خل و دیوانه و نترسو کله شق و خودخواه و مهربون و نازدار و مهربونننننننننننن ژونم ، و یکی دیگه هم هست که این روزا و این سالا رفت ، و نیست ، سکوت و سنگینی رو تحمل کن و وحشتنااآآآآآآآک و عجییییببب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب ب بب ب ب ب ب ب ب
واقعا این بود که همه چی رو تموم کرد و به قول مورتی به پایان رسانید اما به اونجا که رسیدم نمی دونم چی شد که رفت و حالا که گاهی پیدا میشه جز سکوت نیست . که گاهی بد جور گوشام سوت می کشه .

شقدر نوسته بودم ، ( چه قَدَر نوشتم ) می خوا م تو آب شنااااااا کنممممممممممممممممممممممممممممم
بووووووووووووووووووووووفففففففففف ، افتاد بدجور اما اینا همش تو کلمه اس خودم الان نا ندارم جمب بخورم .
نصف مرض شیطنتم خوب شد تو کلمه اس وگه نه بخدا تا حالا مرده بودم از دست خودم ، همین قدرم که هست و مونده تو عمل بخدا نفسم در نمیاد دیگه .

سمان من حالم خوبه یععنی خوب که نه ، همون وای بر تن جان دراد اگه نداشته باشه ها بخدا آآآ
بگو پس چرا خدا هنوز نمیخواد بمیرم .
بابا نترس قول میدم اونجا هم بنویسم که شیطونی نکنم خوبه؟!
قسم بخورم ؟!
خودت که می دونی من دیگه قسم نمی خورم ، آخه به کی قسم بخورم ؟!
مادر؟!
نه ع مادر نه نمیشه چون در من نیستش که یه چیزی بگو که در من باشه
فاطمه؟!
ا خودت مگه نمی بنی کوش فاطمه ها؟!
خوب دوسش داشته باشم چه ربطیی داره
بابا...؟!
نهع بابا اصلا صحبتش نیست ( آخی نالاحت شد . خوب به من چه می خواست کاری نکنه که قهر شم باهاش نگفتم کله شقم بترس ، خوب از یه چیه دیگه ترسید حالا خودش بی زحمت فراوان ، خودش ناز خودشو بکشه که من نیستممممم . ( شکلک ابروهاشو میده بالا و مرموز می خنده . )

حالا من که دیگه خستم خودت بگرد پیدا کن اگه گیر اوردی خبرم کن که قسم هم بخورم .
تو لجبازی کن من لجبازی کنم آخرشم من موفق می شم حالا می بی نیم .
( بازم شکلک ابروهاشو میده بالا و مرموز می خنده . )





+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:29  توسط مریم  | 

زندگی+ بازی



زندگی بازی کردن اما نه بازی دادن .





+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:1  توسط مریم  | 

پوووووف ف ف ف ف ف ف ( یعنی افتاد بدجور هم افتاد )



باز نقطه نقطه نقطه س س س س ک ک ک وو و و ت ت ت ت ت ت
یآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

نقطه برام این معنی رو داره وقتی نقطه میذاری یعنی به آخرش رسیدی می تونه گاهی معنی خداحافظی رو هم بده
می تونه به معنی شکستن کوزه ای باشه که کوزه گر کلی طول کشید بسازدش و شاگردش همراهیش میکرد و یه کوزه هم اون ساخت و می بینه استاد به کوزه اش نگاه میکنه ، عمیق نگاه میکنه و به قول مورتی بی کلمه نگاه مکینه و یهو یههههو میندازدش مثله انداختن....

ه .



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:46  توسط مریم  | 

" سلام "



چه روزهایی که نمی گذرند ....؟!

می گذرند .
اما تموم نمیشن


دیگه خیلی وقته یه نفس نمی خونم از باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه یادم آید ....

خیلی وقتههههه...

ه .

سلام
هنوز تازه ای مثله من که نیستم نیستی و هستیو همیشه لبخند می زنی .
چرا هیچوقت خسته نمیشی ؟! چرا هیچوقت تکراری نمیشی ؟!
اگه نبودی تا حالا تو این همه تکرار خسته و خموده و حتی زیبا دق کرده بودم نه بدتر از اون .

هر چند خیلی کوچیکی اما معصومیتت اندازه اسمونه برام .
ه . ببخشید سعی میکنم دیگه اینجوری تلخ نخندم وقتی تو هستی . وقتی نگاهم به تو هست وقتییییی وقتی .

یادت باشه باید یه جایی بری که ب گفتم بهت که بهش بگی چی خواستم .ازش.
یه وقتی گولم نزنی ، یا گولشو نخوری ، اونم خودخواهه خیلی ، من حوصله خودخواهیشو ندارم ، تو ازش خودخواه تر بشو ، لجبازی کن ، من که نا ندارم ، می دونم نمی کنی ، تو فقط مهربنویییییییییی ، همین ، واسه همینه که تا حالا ...
اگه  سلام  نمی گفتم ، تا حالا رفته بودم .
ه .
" همه سلام ها به خداحافظی ختم میشن "
اما تو چرا تموم نمیشی  و همیشه سلام موندی؟!






+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:30  توسط مریم  | 

من و آنتی مرگ

سلام

وای

چه جالب پیدام کردین

 

بله!

 

هر چیزی ممکنه

 

گفتن از حجمی که مرد و به لبخند رسید ساده نیست اما در عمل چرا

وقتی به لبخند رسیدم به همه چی ساده خندیدم .

ساده تر از اونچه تصور بشه . خیلییییییییییییی ساده .

بازیگوشی هام هم ساده به دنیا می اومدن و سیر می شدن .

می شدن چون حالا باز به مرگی رسیدم که باید توش بمیرممممممم

هآه

 

اون جمله شریعتی هم که

 

دوباره برگشتم بهش

دو روزه دارم دوباره کویر رو می خونم و یه سره هو ر   هورررررررررر

دست خودم نیست

کلمه هاش ....

ه

از این تعبیر " مزار لبخند " ... نه لبخند های هیچوقت نمی میرند .

لبخند واقعی همیشه زنده است .

نگید لطفا نگید مزار لبخند . وای که چه پر حسرت شدم با این تعبیر .

از بس خنگم .

این روزا که قاطی ام هستم . یه سره هور هور می کنم .

ای وای تازه خندیدم ، مثله کلاه قرمزی که جو گیر میشه تو کلاس میگه " بچه ها خندید ، دست بزنید شادی کنید .. "

بازیگوشی و شیطنت های بچگانه و می پرستم .

....

 

عظمتی داره گم میشه که توش همه چی بودم و هر روز خالی تر شد و حالا هیچی نیست . ازین خلا نمی ترسم . از این خلا خام و با جنون های خام نمی ترسم و فقط کافیه یه نگاهم کنه و چطور میمیره از من . گم میشه .

از این جنون های ترسو و خنگ بدم میاد که به چشمام خیره نمیشن خودم باید زحمت بکشم و سرشون رو بگیرم بالا و خیلی خسته میشم . اما خوبه این چند روزه خوب خودآزاری گرفتم هر چند جنونی نیست اما هستم ، این بودن بهم میگه باید به یه چیزایی فک کنم ، این روزا به این بودن نیاز داشتم حالا هر چند با درد و رنج اما سپاس .

سپاس از بودنی که هر چند کوچیک و نصفه و نیمه و بی جنون و خسته و بی حوصله است و منو راضی نمی کنه اما خوبه .

کم کم چیزی میشه ، کسی میشه که باید .

بازی تکرار میشه که تکراری نمیشه هیچوقت که اگه تکراری بود همه به سکوت می نشستیم .

همه این تکرار ها رو زندگی میکنن و بعضی تو این تکرارها جز ملال و یکنواختی نمی یینن و بعضی به زایش مدام هر لحظه ، بپر بپر می کنن .

اما انگار چیزی فراتر از این دو هم هست . هنوز کلمه ای براش نیست . مگه بگم باز " مادر "

 

معتقد شدم که همیشه فراتر از اونچه که هستیم ، وجود داره و مدام در پی اش هستیم . یعنی نیاز ادماست که اینطوره اگه ببینه دیگه چیزی نیست تلاشش رو از دست میده . اما این دلیل اعتقادم نیست ، یه چیز عجیبی که ...

مثله حیرت ..

حیرت ها نشونم دادن که همیشه فراتر وجود داره ، هر لحظه ، هر آن ...

وای یه مدت پر میشدم همیشه ، خفه می شدم ، جنون  جنون جنون جنون جنون جنون های وحشی اما اما

اما یهو با یه سکوت گنده ، همه چی ساکت شد ، که یهووووووووو. گوشام سوت کشید . وای کر شدم از ین سکوت مردمممم . حسابی مردم .

هنوز بر گور بی خویشم ایستاده ام و بی او به هیچ کجایی نخواهم رفت

این لحظه ه ارا سر می کشم بی دریغی

....

 

زخمه زخمه زخمه بر تار تار این سکوت زده می شد و من مبهوت و گنگ و خیره .

غرق شدم ، غرق در مرگ در زندگی ، در ....

و " مادر " به دنیا اومد .

بعضی چیزا رو باید پچ پچ گفت ، با خودت ، اونچه که میخواستم بگم رو که نمیگم ، رو پچ پچ به خودم میگم ، نه بلند نه برای هیچ کسی .

به اندازه کافی دیوونه هستم ، به اندازه کافی باید توضیح بدم ، همین اندازه بسه برای همین نمیگم به هیچکس . هیچکسی.

پس عجیب میشم حتی واسه اونی که گفتم .

به مادرم می خندم چون " مادره "

حسابی مادره . از وقتی خواستم ببینمش ، دیدمش و به من لبخند زد و من و اون هیچ وقت دعواهامون دعوا نیست . من عاشقش نیستم ، نمی پرستمش ، حتی دلم براش تنگ هم نمیشه ، اما در تعظیم همواره اونم .

این سپاس به خاطر مرگی بود که اومد و سکوتش موند ، به خاطر مرگ پروانه ای بود که مورچه ها زنده زنده می خوردنش و ضجه نمی زد . بخاطر پرواز صبور قاصدک ها ست .

 

وای بازم اشک

از بس امروز گریه کردم دیگه چشام نا ندارن . دیگه نگم برم اونور که اشکام نیاد که چشام نا نداشته باشن ....

 

 

 

باید بتونم لبخند مادرمو ببینم تا تنها نشه .

بقیه رو ولش.

به من چه . آخه هنوز اونا رو نخواستم ببینم . هر وقت ببینمشون ...

مغرور و مستبد میشن منم قاطی میکنم و یه فمینیست جوراب قرمز کله عصبی میشم و .. چه دعوایی میشه واسه اونا چشام بسته است .

طفلکی من و اونا . آخی .

بی ادب و بی رحم و خودخواه و ...

 

منم .

 

 

رفتم و اومدم .

" تو یه آنتی مرگ گنده داری "

آره دقیقا درسته . کاملا .

تعجب کردم از این چه که پی بردین آخه من این همه حرف زدم هیچکی نفهمید مگه یه نفر و شما هم که بدون هیچ حرفی که گفته باشم ...

البته بعید نیست که  دچار سوء تفاهم  شده باشم .

که البته مهم هم نیست .

چقدم ازین آنتی گنده عصبانی ام اما دیگه خوب این عصبانیتم به عادت نشسته . و ولش کردم .

یه وقتایی که خیلی خسته بودم خیالم راحت بود که مرگ هست اما متاسفانه دیدم نه ع ، مرگ هم نیست .

هر چند خیلی نیاز دار م  به مرگ ، نه ازین مردن ها از اون مردن ها که خاله رو برد ،  بیاد و منو هم ببره اما دیگه دلم نمی تونه بهش خوش باشه اما خوب ، خودمو گول می زنم که از هیچی که بهتره . پس وقتی مردم حد اقلش اینه که دیگه هیچوقت حرف نمی زنم . هیچوقت و وای به حال کسی که به چشام خیره بشه آخه خودم ازین کارای ... زیاد کردم و ... وحشتش رو هم دیدم ، جنون هاشو و هم زیبایی شو . کمتر کسی تاب میاره .

...

 

این همه می نویسم که فکر نکنم . به قول رندی گیج که مبتکر بشم که چی بشه ...

حالا بماند این ابتکارات من که هنوز مونده تا به عمل بیفته تا وقتی کاری نکردم قدمی بر نداشتم ازش هیچ حرفی نمی زنم .بیچاره فکرای من که از همه جا بیرون میزنه اما به عمل نمیاد آخه خیلی چیزا لازم داره که هیچ کدومش نیست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:16  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:7  توسط مریم  |