دنیایی بزرگی که کمی شبیه احساس مادرانه است...
چیزی مثل ضجه از انتهای ذهن فریاد می کند .با هیچ چیزی خواب نمی شود .
پرسه های عاصی اش تا جنون می رود و من جسدی خسته کشان کشان با نفس های خسته ام ، دویهده می شوم .
از خنده های وحشی و مست اش می ترسم ، فقط بهت می کنم .
استوانه نگاهم سال ها خیره به اوست . همچنان ، همیشه ، همین بوده است . خیره خیره نگاهم می کند . گاهی بسیار ترسناک و وحشی است ؛ لولوی قصه ها . گاهی چنان مهربن و نوازشگر می شد که در آغوشش آرام خواب می شوم ؛ فرشته ها .
چرا از پستوی خاطره ها و ذهنم پس نمی زنی ؟!
چون دیوانه ای وحشی ، گیسوانت را می گیرم و چون عروسکی از پشت سرم تو را می شکم . جای تو در عبورمان کشیده می شود . روزی تو و روزی من . عمق این عبور را لمس می کنی و در بهتی عمیق تر از بهتم گیج می خوری.
چه وحشیانه به سکوتم برخورد می کنی و می شکنی .
سرم پر است از قلبمه های آن برخوردها که حضور وحشی تو ، هدیه ام داده .
و ی یو لو نننننننن
همیشه جنونرا به آرامش می کشد . همچون گربه ای که از بوی ماهی بی خود راهی یم شود .
چه گیجم . گیجم.
چه ناتوان و خسته از جنون ها و کشیده شدن ها در آرامشی بی وزن و بی اندیشه ای ، تاب میخوریم .
فردا امتحان نقاشی و انشا داریم .
وقت نقاشی ، آن سوی پنجره کلاس ، روی شاخه های بلند درخت صنوبر ، با باد همبازی شده ای از نگاه های پر شوقی عبور خواهم کرد و تو را خواهم کشید .
وقت انشا ، موضوع هر چه که باشد نامت را خواهم نواخت ، حضور وحشی و مست تو را در هر کلمه ای به رقص می آورم .
وقت زندگی ام تو را خواهم زیست و تو در بهتی بی پایان زانو می زنی ، زانو می زنم . گل خواهم کاشت ؛ میخک هایم را ، شاید از یادی که بی خاطره است و تنها تو جا مانده ای ، گذارنده شوی ، بروی .
وقت مرگ ، تنها از آن من خواهد بود . بی حضور تو ، بی اینکه گلی بکارم ، بی اینکه باشی ، بی اینکه " نتوانم " ، بی اینکه کلمه ای در نفس هایم جا مانده باشد ، آسمان را پرواز خواهم کرد .روی شاخه های درخت صنوبر ، وقتی که باد می بارد خواهم رقصید .
اما فراتر از اینهاست ،
سالها میخک ها در نطفه اند ، ( .... )
زندگی و مرگ به هم پیچیده اند ، تو از پستوی ذهنم همیشه در انتهای جنون ، پس می زنی .
مدار زمان بلعیده می شود .
حضور تو را همیشه انکار کرده ام اما همواره در برابر چشمانم راه می روی .
بیرون بیا
ت ا نفس بکشـــــــــــم بیرون بیاااااااااااااااا
در من باشم تا زندگی را همچون مرگم بی تو زندگی کنم . رها شو از من .
شاید هنوز پس مانده .... ( ه ) نشخوار می کنم .
در خورشید ی که باید خواهی سوخت
عظمت تو بیرون از چاه من نفس خواهد کشید .
...............
بی پروایی تو ، عجیب و وحشیانه است .
چرا رام نمی شوی.
خواستم دیگه ننویسم رفتم بیرون از اتاق نشد .
دلم خواست برم وسط باغ آتیش روشن کنم و .....
دلم خواست فریاد بشنوم
دلم خواست دهانم رو به وسعت جنون و حیرت و سکوتم باز کنم تا از تهوع سایه ها خلاص بشم.
حتی نمک و آب ولرم هم دل و ردوه ام رو به هم نزدند . پیف پیف
وای دلم میخواد از درو دیوار بالا برم
من در و دیوار می خوآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم
برم یه غذای خیلی تند درست کنم و بخورم .
یه چی درست کنم شاید خوب شدم .
بعد از اون شب:
یه غذای تند با سس تند با کلی ترشیجات تند و ترش و فراوان و ...
اصلا هم خوب نشدم .
بقیه اش هم یادم نمیاد .
سلام
وای
چه جالب پیدام کردین
بله!
هر چیزی ممکنه
گفتن از حجمی که مرد و به لبخند رسید ساده نیست اما در عمل چرا
وقتی به لبخند رسیدم به همه چی ساده خندیدم .
ساده تر از اونچه تصور بشه . خیلییییییییییییی ساده .
بازیگوشی هام هم ساده به دنیا می اومدن و سیر می شدن .
می شدن چون حالا باز به مرگی رسیدم که باید توش بمیرممممممم
هآه
اون جمله شریعتی هم که
دوباره برگشتم بهش
دو روزه دارم دوباره کویر رو می خونم و یه سره هو ر هورررررررررر
دست خودم نیست
کلمه هاش ....
ه
از این تعبیر " مزار لبخند " ... نه لبخند های هیچوقت نمی میرند .
لبخند واقعی همیشه زنده است .
نگید لطفا نگید مزار لبخند . وای که چه پر حسرت شدم با این تعبیر .
از بس خنگم .
این روزا که قاطی ام هستم . یه سره هور هور می کنم .
ای وای تازه خندیدم ، مثله کلاه قرمزی که جو گیر میشه تو کلاس میگه " بچه ها خندید ، دست بزنید شادی کنید .. "
بازیگوشی و شیطنت های بچگانه و می پرستم .
....
عظمتی داره گم میشه که توش همه چی بودم و هر روز خالی تر شد و حالا هیچی نیست . ازین خلا نمی ترسم . از این خلا خام و با جنون های خام نمی ترسم و فقط کافیه یه نگاهم کنه و چطور میمیره از من . گم میشه .
از این جنون های ترسو و خنگ بدم میاد که به چشمام خیره نمیشن خودم باید زحمت بکشم و سرشون رو بگیرم بالا و خیلی خسته میشم . اما خوبه این چند روزه خوب خودآزاری گرفتم هر چند جنونی نیست اما هستم ، این بودن بهم میگه باید به یه چیزایی فک کنم ، این روزا به این بودن نیاز داشتم حالا هر چند با درد و رنج اما سپاس .
سپاس از بودنی که هر چند کوچیک و نصفه و نیمه و بی جنون و خسته و بی حوصله است و منو راضی نمی کنه اما خوبه .
کم کم چیزی میشه ، کسی میشه که باید .
بازی تکرار میشه که تکراری نمیشه هیچوقت که اگه تکراری بود همه به سکوت می نشستیم .
همه این تکرار ها رو زندگی میکنن و بعضی تو این تکرارها جز ملال و یکنواختی نمی یینن و بعضی به زایش مدام هر لحظه ، بپر بپر می کنن .
اما انگار چیزی فراتر از این دو هم هست . هنوز کلمه ای براش نیست . مگه بگم باز " مادر "
معتقد شدم که همیشه فراتر از اونچه که هستیم ، وجود داره و مدام در پی اش هستیم . یعنی نیاز ادماست که اینطوره اگه ببینه دیگه چیزی نیست تلاشش رو از دست میده . اما این دلیل اعتقادم نیست ، یه چیز عجیبی که ...
مثله حیرت ..
حیرت ها نشونم دادن که همیشه فراتر وجود داره ، هر لحظه ، هر آن ...
وای یه مدت پر میشدم همیشه ، خفه می شدم ، جنون جنون جنون جنون جنون جنون های وحشی اما اما
اما یهو با یه سکوت گنده ، همه چی ساکت شد ، که یهووووووووو. گوشام سوت کشید . وای کر شدم از ین سکوت مردمممم . حسابی مردم .
هنوز بر گور بی خویشم ایستاده ام و بی او به هیچ کجایی نخواهم رفت
این لحظه ه ارا سر می کشم بی دریغی
....
زخمه زخمه زخمه بر تار تار این سکوت زده می شد و من مبهوت و گنگ و خیره .
غرق شدم ، غرق در مرگ در زندگی ، در ....
و " مادر " به دنیا اومد .
بعضی چیزا رو باید پچ پچ گفت ، با خودت ، اونچه که میخواستم بگم رو که نمیگم ، رو پچ پچ به خودم میگم ، نه بلند نه برای هیچ کسی .
به اندازه کافی دیوونه هستم ، به اندازه کافی باید توضیح بدم ، همین اندازه بسه برای همین نمیگم به هیچکس . هیچکسی.
پس عجیب میشم حتی واسه اونی که گفتم .
به مادرم می خندم چون " مادره "
حسابی مادره . از وقتی خواستم ببینمش ، دیدمش و به من لبخند زد و من و اون هیچ وقت دعواهامون دعوا نیست . من عاشقش نیستم ، نمی پرستمش ، حتی دلم براش تنگ هم نمیشه ، اما در تعظیم همواره اونم .
این سپاس به خاطر مرگی بود که اومد و سکوتش موند ، به خاطر مرگ پروانه ای بود که مورچه ها زنده زنده می خوردنش و ضجه نمی زد . بخاطر پرواز صبور قاصدک ها ست .
وای بازم اشک
از بس امروز گریه کردم دیگه چشام نا ندارن . دیگه نگم برم اونور که اشکام نیاد که چشام نا نداشته باشن ....
باید بتونم لبخند مادرمو ببینم تا تنها نشه .
بقیه رو ولش.
به من چه . آخه هنوز اونا رو نخواستم ببینم . هر وقت ببینمشون ...
مغرور و مستبد میشن منم قاطی میکنم و یه فمینیست جوراب قرمز کله عصبی میشم و .. چه دعوایی میشه واسه اونا چشام بسته است .
طفلکی من و اونا . آخی .
بی ادب و بی رحم و خودخواه و ...
منم .
رفتم و اومدم .
" تو یه آنتی مرگ گنده داری "
آره دقیقا درسته . کاملا .
تعجب کردم از این چه که پی بردین آخه من این همه حرف زدم هیچکی نفهمید مگه یه نفر و شما هم که بدون هیچ حرفی که گفته باشم ...
البته بعید نیست که دچار سوء تفاهم شده باشم .
که البته مهم هم نیست .
چقدم ازین آنتی گنده عصبانی ام اما دیگه خوب این عصبانیتم به عادت نشسته . و ولش کردم .
یه وقتایی که خیلی خسته بودم خیالم راحت بود که مرگ هست اما متاسفانه دیدم نه ع ، مرگ هم نیست .
هر چند خیلی نیاز دار م به مرگ ، نه ازین مردن ها از اون مردن ها که خاله رو برد ، بیاد و منو هم ببره اما دیگه دلم نمی تونه بهش خوش باشه اما خوب ، خودمو گول می زنم که از هیچی که بهتره . پس وقتی مردم حد اقلش اینه که دیگه هیچوقت حرف نمی زنم . هیچوقت و وای به حال کسی که به چشام خیره بشه آخه خودم ازین کارای ... زیاد کردم و ... وحشتش رو هم دیدم ، جنون هاشو و هم زیبایی شو . کمتر کسی تاب میاره .
...
این همه می نویسم که فکر نکنم . به قول رندی گیج که مبتکر بشم که چی بشه ...
حالا بماند این ابتکارات من که هنوز مونده تا به عمل بیفته تا وقتی کاری نکردم قدمی بر نداشتم ازش هیچ حرفی نمی زنم .بیچاره فکرای من که از همه جا بیرون میزنه اما به عمل نمیاد آخه خیلی چیزا لازم داره که هیچ کدومش نیست .