تبليغاتX
شکوه ه ه مهر مآآآدر

شکوه ه ه مهر مآآآدر

دنیای بزرگی که کمی شبیه احساس مادرانه است...

جان جان




ای در میــان جانم و جــان از تــو بی‌خبــر
از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تـــو دل و جانم که جاودان
در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر

نقش تو در خیال و خیال از تو بی‌نصیب
نام تــو  بر  زبان و  زبان  از  تو  بی خبر

از  تو  خبر به نام  و نشان است خلق را
وان گه همه به نام و نشان از تو بی خبر

شرح  و بیان  تو  چه کنم  زان  که  تا  ابد
شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر

جویندگان  گوهــــر  دریـای  کنه  تو
در وادی یقیین و گمان از تو بی خبر

چون بی‌خبـر بود مگس از پر‌ِ جبرئیل
از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر

عطار اگر چه نعره عشق  تو  می‌زند
هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر




+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/01ساعت 13:11  توسط   | 

پیرمرد میوه فروش

امروز باید آدرسی را می پرسیدم شیشه ماشین که پایین آمد
از مردی که در میوه فروشی اش نشسته بود و پیدا بود در فضای خودش هست ،پرسیدم ...
با لبخند ته نشین شده ای آمد کنار ماشین
با همان لبخند که کمی شکایت هم درش بود ، گفت تو خودت صدای خودت رو شنیدی؟
من سرم را انداختم پایین
و دیگر حرف نزدم . اما در درونم پر از لبخند شده بودم . 

چقدر دعوایش شیرین بود .

شکلی شبیه همان لبخند ته نشین شده توام با سکوت...


در لبخندی که میشد دید در حال پنهان کردنش هست و اخم هایی که تظاهر به عصبانیت داشتند، با آن همه چروک های صورت ، کودکی خاصی نهفته بود . 
چه آرامش و طمانینه ای در قدم هایش بود . 
...

این روزها بسیار مشتاقم زبان اشاره را یاد بگیرم
دست برگ ها بیهوده نمی جنبند
جریان آب
حرکت باد
شکل سنگ ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/05ساعت 19:59  توسط   | 

بنویس...



بنویس؛

از کدام چشمه اشک و بغض می نوشی؟!

با من بیدار بمان .

 با من نجوا کن .

هنوز صدای من در هر لحظه ای ، زنده است.

لحظه ای که باد وزیدن گرفته بود و با خود در سوت باد تکرار می شدی ،

آن

 جز من نبود .

 

بنویس

از ماهی که هزاران سال است چشم به تویی دارد و آن نگاه ، نگاه من است که در جستجوی تو ، در وسعت تو ، به زمین نشست.

 

بنویس

هزاران بار باریده ام و به سکوت رسیدم

تمام بی تابی هایم را در سکوت شسته ا م و از چشمه نگاه تو ، طعم شادی های زلال و معصوم را نوشانیدی ام .

سخن بگو که درین سکوت ، این سکوتی که از تو

 زنده شد ،

مرد ،

 جان گرفت ،

 مرد...

 با تو غریبه نیست.

 

 

" ای دل چو بجست و جوی و خواری و نیاز         وز زاری و  بیـــداری شب هــای  دراز

دســت طلبـت به پــای وصلـش نـرســد جــان         میکن و خون می خور و سر در می باز

 

ولی بنده از طلب دست بر نداشت و هر چه مشکل را بزرگ تر می دید همان قدر در به دست آوردن مقصود خویش حریص تر می گشت " ( احوال و آثار عین القضات ، فرمنش ..)

....

 

 

با تو بیگانه نیستم و در جنون تو و موج هایش ، هزاران بار غرق شده ام و تو را پیشتر از جنون می یافتم .

چه جنون ... چه ... تنها آشوب تو ، تنها می توانست چون منی باشد که تو را به خودت برساند ؛ کخ تو را از همه چیز دور کند . تنها جنونی که می شد تو را غرق کند ، خودت بوده ای .

آآآآخ که چه لذتی بیکرانی دارم و در اوجم .

حالا می دانی جنون را ، سکوت را ، عشق را که چه وسعتی دارد

هدیه گران بهایی را از جان دلم به تو تقدیم کرده ام . چون جانش بدار.

 

بنویس

سکوت تو شکل سکوت من شد و ازین سکوت به سکوت خودت رسیده ای . خرسندم

بسیاااااااااااار خرسندم

چه بی تابی هایی خوره جانمان شد ، حالا هر کجا باشیم ، هستیم ، نیستیم .

حالا هر کجا باشی ، به بودن نیازی نداری و به نبودن نیز .

راز هستی تو را تنها من داشنته ام که در ساکت ترین کلمه ها با تو همراه خواهم بوده ام .

( مورچه ای دارد ، مورچه مرده ای  را با خود با بیقراری وتب و تاب به این سو ان سو می دواند .

 گمشده ای در مسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر...)

 

می دانم بی تابی هایم نیز سهم تو شد اما...

درین تب ها ، هذیان های جانانه ای ، آتشی شدند که خوب تر بسوزی . ها ها ها ها

 

    به یاد لعل تو و آن دو چشم میگونت         ز جام غم می لعلی که می خورم خون است

                                                        سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

با همان لحنی که شجریان می خواند اولبته .




+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 7:16  توسط   | 

آسمان آتش گرفت

پسر کوچولوی از اول سفر چشماش آلبالو گیلاس می چید!
تو بخلم خوابش برد . 
وقتی بیدار شد هنوز کلی مانده بود که برسیم به مقصد . 
پرسید چقدر دیگه مونده؟
انگشت هامو گرفتم بالا و گفتم اینقدر دیگه.
وبعد از مدتی میپرسید چقدر دیگه مونده و من یکی از انگشت هامو خم میکردم و میگفتم اینقدر رفته هنوز 3 تا و نصف دیگه مونده برسیم . و همیشه انگشت های کوچولوش رو بعد از من به همون شکل در میورد

وقتی غروب شده بود دیگه بی طاقت شده بود.

گفتم وآآآآآآآآآآآآآآآآی ببینیم غروب رو . 

گفت این چرا این طوری شده . گفتم خورشید دیگه داره میره و دیگه شب میشه و همه جا تاریک میشه و  دیگه نمیتونیم جنگل و دریا رو ببینیم.

گفت اون کوه هست؟

گفته بله

گفت خورشید داره میره اونجا

گفتم بله ( این بله ها از روی رفع تکلیف نبود . بله با اشتها اولش البته هوم مممممممبله این شکلی .)

گفت خورشید آتیش زده آسمون رو؟

گفتم وآآآآی چقدر زیبا گفتی . 

با خودم تکرار میکردم که آسمون رو آتیش زده . و هر دومون فقط غروب نگاه میکردیم

وقتی به مقصد رسیدیم این پسر کوکشولو همیشه دنبال من میگشت و همیشه هم گمم میکرد . 

وقتی رسیدیم به اتاخی دیگه مخشول بازی هاش شد . 

کسی میخواست دعواش کنه حرف هیچ کسی رو گوش نمیداد و بزرگترها رو به عجز آورده بود و پناه میوردن به من . 

منم میگفت ..

البته بهش زور نمیگفتم . فقط یه جوری بهش میگفتم که مواظب باشه بلایی سر خودش با شیطونی هاش نیاره . 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/18ساعت 19:5  توسط   | 

دست باد

- شکوفه های درخت الوچه با باد به زمین می افتند و انگار بال های فرشته هاست که زمین را پوشانده . لطافت بی حدی به جان ادمی نوش می شود

...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/26ساعت 9:0  توسط   | 

روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم؛

مرغی گشتم ، چشم او یگانگی ، پر او از همیشگی، در هوای بی چگونگی می پریدم ،

کاسه ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی او سیراب نشد .

بایزید بسطامی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/07ساعت 17:14  توسط   | 

بارالها بارالها بارالها

ای عزیز پروانه قوت از عشق آتش خورد بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند. خود نداند فرقی کردن میان آتش و غير آتش، چرا؟ زیرا که عشق، همه خود آتش است:
اندر تن من جای نماند ای بت بیش
گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش

الا همه عشق تو گرفت از پس و پیش
ترسم که به عشقت اندر آید سرنیش

چون پروانه خود را بر میان زند، سوخته شود؛ همه نار شود. از خود چه خبر دارد! و تا با خود بود، در خود بود؛ عشق میدید و عشق قوتی دارد که چون عشق سرایت کند بمعشوق، معشوق همگی عاشق را بخود کشد و بخورد. آتش عشق پروانه را قوت میدهد و اورا می پروراند تا پروانه پندارد که آتش، عاشق پروانه است؛ معشوق شمع همچنان با ترتیب و قوت باشد بدین طمع خود را بر میان زند، آتش شمع که معشوق باشد باوی بسوختن درآید تا همه شمع، آتش باشد: نه عشق و نه پروانه. و پروانه بی طاقت و قوت این می گوید:

ای بلعجب از بس که ترا بلعجبیست
مسکين دل من ضعیف و عشق تو قویست

جان همه عشاق جهان از تو غمیست
بیچاره ضعیف کش قوی باید زیست
بدایت عشق بکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است، با معشوق چه حساب دارد؟ مقصود وی عشق است و حیات وی از عشق باشد، و بی عشق او را مرگ باشد. در این__حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق وقت باشد که از عشق چندان غصه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد، و نه غم هجران خورد زیرا که نه ازوصال او را شادی آید ونه از فراق او را رنج و غم نماید. همۀ خود را بعشق داده باشد.

چون از تو بجز عشق نجویم بجهان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان

هجران و وصال تو مرا شد یکسان
خواهی تو وصال جوی خواهی هجران

تمهیدات-عین القضات
در مسلخ عشق جز نکو را نکشن
روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی ز کشتن مگری
ز مردار بود هر آن كه او را نكشند
عمری است که آوازهٔ منصور کهن شد
من از سر نو جلوه دهم دار و رسن را
سرمد کاشانی


+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/28ساعت 16:2  توسط   | 

سکوت

سلام

سکوتی نه از جنس صدا و کلمه و فکر و احساسی.
سکوتی خالی از همه چیز .
گاهی آنقدر لبریز می شود که سعی میکنم از آن و خودم و همه چیز فرار کنم . 
و شاید موسیقی هست که پناهنده امنی است . 
در وسعت این سکوت ، گاه بازیگوشی ست ، گاه .. نه شاید تنها معصومیت بازیگوشی هاست که می تواند در خلوص این سکوت ، زندگی کند ، تاب بیاورد. 
سکوت مثل دریاست و کلمه ها جسد هر چیزی...
با این احساس باید قدم زد ، به آسمان نگاه کرد
وسعت گرفت ، به باد تسلیم شد ،
" باد مستم که تو صحرا می پیچم دور تو میگردم " 
 با هر بال زدن و پرواز پرنده ای ، در اوج او شریک شد . 
از رقص گل ها در نسیم ، لبخندهاشان را دید
گاهی انگار حتی گربه های صدای سکوت را می شنوند و خیره می مانند و از جایشان تکان نمیخورند 
به حرکت و وزن و تپش صدا دست بزنیم . 
انگار دانه های ظریفی در دست در حال رشد و حرکتند ، معصومانه می خرامند .

در یک روز خیلی خاص ، 2 ساعت راه رفتم راه رفتم راه رفتم 
آنقدر که از خستگی و تشنگی نه فرصت نشستن بود نه قطره ای آب و وقتی رسیدم به یک جایی که آبادی ای بود ، بی شباهت به یک روح نبودم . 
خستگی روشنی بود و حرف ها با من داشت
مثل آن سرمایی که میراث من از دریای زمستان بود .
یوهاهاهاهاهاهاهاع ( دارم خودمو می ترسونم الکی )


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 22:35  توسط   | 

حقیقت و حالات عشق - تمهید ششم-عین القضات

ای عزیز این حدیث را گوش دار که مصطفی- علیه السلام- گفت.« مَنْ عَشِقَ وَعَفَّ ثُمَّ کَتَمَ فماتَ ماتَ شهیداً هرکه عاشق شود و آنگاه عشق پنهان دارد و بر عشق بميرد شهید باشد. اندر این تمهید عالم عشق را خواهیم گسترانید هرچند که می کوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد؛ و با این همه او غالب می شود و من مغلوب.با عشق کی توانم کوشید؟ !

کارم اندر عشق مشکل میشو

د هر زمان گویم که بگریزم ز عشق

خان و مانم در سر دل می شود

عشق پیش از من بمنزل می شود

دریغا عشق فرض راه است همه کس را. دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات ترا حاصل شود. دریغا از عشق چه توان گفت! و از عشق چه نشان شاید داد، و چه عبارت توان کرد! در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد. هرجا که رسد سوزد، و برنگ خود گرداند .

در عشق کسی قدم نهد کش جان نیست

درماندۀ عشق را از آن درمان نیست

با جان بودن بعشق در سامان نیست

کانگشت بهرچه بر نهی عشق آن نیست

ای عزیز بخدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه بواسطۀ آن بخدا رسند، فرض باشد بنزدیک طالبان. عشق بنده را بخدا رساند، پس عشق از بهر این معنی فرض راه آمد. ای عزیز مجنون صفتی باید که از نام لیلی شنیدن جان توان باختن، فارغ را از عشق لیلی چه باک و چه خبر! و آنکه عاشق لیلی نباشد آنچه فرض راه مجنون بود، او را فرض نبود. همه کس را آن دیده نباشد که جمال لیلی بیند و عاشق لیلی شود؛ تا آن دیده یابد که عاشق لیلی شود که این عشق خود ضرورت باشد.کار آن عشق دارد که چون نام لیلی شنود، گرفتار عشق لیلی شود. بمجرد اسم عشق عاشق شدن کاری طرفه و اعجوبه باشد:

نادیده هر آنکسی که نام تو شنید

چون حسن و لطافت جمال تو بدید

دل، نامزد تو کرد و مهر تو گزید جان

بر سر دل نهاد و پیش تو کشید

کار طالب آنست که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق میشناس وممات بی عشق می یاب : روزی دو که اندرین جهانم زنده آن لحظه شوم زنده که پیشت ميرم شرمم بادا اگر بجانم زنده و آن دم ميرم که بی تو مانم زنده سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد، و دیوانگی عشق بر همه عقلها افزون آید. هر که عشق ندارد، مجنون و بی حاصل است. هرکه عاشق نیست خودبين و پرکين باشد و خودرای بود؛ عاشقی بی خودی و بی راهی باشد. دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی !

عاشق شدن آیين چو من شیداییست

در عالم پير هر کجا برناییست

ای هرکه نه عاشقست او خود راییست

عاشق بادا که عشق خوش سوداییست

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/14ساعت 17:31  توسط   | 

غزل حافظ




افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

مقدمش یارب مبارک باد بر سرو و سمن

خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی

تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن

خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت

کاسم اعظم کرد ازو کوتاه دست اهرمن

تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش

هر نفس با بوی رحمان می وزد باد یمن

شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او

در همه شهنامه ها شد داستان انجمن

خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین

شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن

جویبار ملک را آب روان شمشیر تست

تو درخت عدل بنشان بیخ بدکاران بکن

بعد از این نشگفت اگر با نکهت خلق خوشت

خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن

گوشه گیران انتظار جلوه ای خوش می کنند

بر شکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن

مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش

ساقیا می ده به قول مستشار موتمن

ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار

تا از آن جام زر افشان جرعه ای بخشد به من



فکر میکنم امشب حافظ  هیچ غزل دیگه ای بلد نبود که همه اصرارش هر بار ، همین غزل بود!




+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/04ساعت 22:40  توسط   |